خواستگاری از زیباترین دختر دنیا (۲)

کشکول درف دیدگاهتان را بیان کنید

شاه گفت ای جوان به جوانی ات رحم کن باری دیگر درافکارتان تجدید نظر کنید.

شاه

ولی جوان عاشق همچنان اصرار ورزید شاه گفت:باشد حالا که مجبورم می کنید من هم رازم را با شما می گویم

ولی بدان که به زودی جلاد سر تورا از بدنت جدا می کند!

شاه اه سردی از نهادش بر آورد و اشک در چشمانش حلقه زد.و گفت من بر حسب مقامم به سفرهای دور ودراز می روم

تا اینکه روزی از روزها که به مسافرت رفته بودم.یک از نگهبانها خودش را به من رسانید و در گوش من چیزی گفت که

اسمان بر سرم خراب شد.

او گفت که هر وقت شما به مسافرت می روید ملکه با وزیرتان خلوت می کند!

من با عصبانیت گفتم چه می گویی؟آیا درست شنیدم؟نگهبان گفت خاکم به دهن باد جناب ما نمک پرورده شما هستیم آری

خیانت در کار است!

از سفر نیمه کاره برگشتم و نقشه ریختم تا مگر با چشم خودم ببینم تا اینکه یک شب دیدم بله گیسو بریده با وزیر در رختخواب من

خلوت کرده اند!

وزیر را گردن زدم و نگهبان را هم انعامی گزافی دادم که دهانش بسته باشد

ولی به خاط حفظ ابروی خاندان سلطنتی ام دم بر نیاوردم و از شدت تنفر از خانمها شبها با این سگ می خوابم

چرا که می گوین سگ از زن با وفا تر است!

جوان چون راز را شنید نام حضرت سلیمان را بر زبان جاری کرد و قالیچه بلند شد.

قالیچه سلیمان

و با یک چشم به هم زدن به نزد گدا رفت راز شاه را با گدا گفت گدا هم رازش را با جوان گفت:

راز گدا:

من یک زنی زیبایی داشتم که به داده خدا راضی بود و شبها با یک لقمه نان و پنیر می ساخت

زندگی خوبی داشتیم من هر روز به میدان شهر می آمدم و کار عملگی و یومیه کار می کردم

و با همان چند ریالی که در امدم بود قوت شبانه و روزانه امان را در می آوردم

تا اینکه روزی به اینجا آمدم همه کارگرها به سر کار رفتن ولی من را کسی نبرد

یک روز و دوروز و سه روز گذشت ولی من دست خالی به خانه بر میگشتم

روزی افسرده و سر به زیر در میدان شهر نشسته بودم عابری رد شد و یک سکه کنارم گذشت

لبخند تلخی زدم گفتم یارو فکر کرده من گدا هستم!

تا غروب هر رهگذری رد می شد همین کار را می کرد تا همه رفتن سکه ها را شماردم دیدم ای بابا من یک ماه هم اینقدر

درآمد ندارم!

با تشویش خاطر به دورن جیبم گذاشتم و با خود گفتم حالا که کسی نیست و دیگر هم کسی مرا نمی شناسد

تا فردا هم خدا بزرگ است.

غذای خوبی خریدم و برای اولین بار شیرینی هم به خانه بردم!

خانم خانه بسیار خوشحال شد ولی من نگفتم این سکه ها را از کجا اورده ام.

فردا نیز برای کار به میدان شهر امدم دوباره مردم شروع کردن به سکه انداختن در کنار من

از این مدت سالها می گذرد و من پشیمانم ولی عادت کرده ام حالا

هرکس پول می دهد من ناسزا می گویم چون اینها مرا گدا کردند

و هرکس پول نمی دهد هم من ناسزا می گویم و با خودمیگویم حالا من گدا شدم چرا مردم پول نمی دهند!

جوان تشکر کرد و به نزد زین ساز باز گشت

قضیه گدا را برایش باز گفت و زین ساز هم چنین گفت:

من همسر زیبایی داشتم که از زیبایی در محله نظیر نداشت همه به من حسودی میکردند

تا اینکه کم کم شایعه خیانت خانمم در محله پیچید من هم از عصبانیت و بدون تحقیق زن بیچاره را با این چاقو کشتم

شخصی که این دروغ را گفته بود خودش امد و گفت این را من سر هم کرده بودم که تو طلاق بدهی و من با وی ازدواج کنم !

الان بسیار پشیمان شده ام ولی پشیمانی سودی ندارد

من الان زین هایی که می بافم عکس زن خودم را بر رویش نقش می بندم پول خوبی هم میدهند

چون هم زین ابریشم است و هم صورت خانم من زیباست

زیباتر از گل

ولی وقتی زین را می خرند و بر اسبهایشان می گذارند تا اینکه میخواهند سوار بر اسب شوند

من غیرتم به جوش می اید ودوست ندارم کسی روی عکس زنم سوار شود

بهانه می کنم که یک کار کوچک مانده زین را بر می گردانم و تکه پاره اش می کنم!

جوان از زین ساز تشکر کرد و با عجله به سوی دخترک برگشت

دختر گفت ماجرا را از اول تا اخر برایم باز گو کنید

جوان هم از سیر تا پیاز برای معشوقه اش بازگو کرد

دختر گفت اما شرط و شروط من:

ببین ای جوان من دختر زیبایی هستم همه عاشق دلسوخته من هستند فردا اگر کسی تهمتی زد تا تحقیق نکرده ای مثل زین باف تصمیم نگیر!

من به یک لقمه نان راضی هستم و طمع مال دنیا ندارم اگر چند صباحی کار پیدا نکردی و دست تنگ شدی مثل ان گدا گدایی نکن!

دنیا پر امید است و اگر یک روز به پادشاهی رسید یا مال و ثروتت از پارو بالا رفت مثل ان پادشاه مرا رها نکن که به فکر عیش نوش خودت باشی

تا خدای نکرده من هم چون ملکه مجبور نشوم خیانت کنم!

جوان عاشق قصه ما قبول کرد و به عقد هم در امدند و سالهای سال با هم به خوشی و خوشحالی در کنار هم سپری کردند

پا نوشت:

دوستا ن گل راستش این قصه را من از مادر بزرگهای قدیم شنیده ام و در هیچ کتابی نخواندم

ولی از بس ناهنجاری در جامعه مشاهده می شود خواستم مرهمی بر دلهای سوخته شود یا جوانهای امروز راه را از چاه بدانند

با عرض پوزش از بلند بودند قصه

شاد باشید و کامتان گوارا باد

یک پاسخ به “خواستگاری از زیباترین دختر دنیا (۲)”

  1. amir گقت:

    سلام خیلی ممنونم فوق العاده بود
    خوش امدی امیرخان دیدی که نگذاشتم انتظارت طولانی بشه :lol:

DORF

1- نظر شما پس از بررسی، منتشر خواهد شد. در صورتی که تمایل دارید نظرتان به صورت خصوصی باقی مانده و منتشر نشود، لطفاً ذکر کنید.

2-مدیر سایت اجازه ویرایش نظرات را دارد

3-دیدگاه شما باید به موضوع مربوط باشد

4- نوشتن وبگاه یا سایت شما اختیاریست لطفا از نوشتن ایمیل باwww خوداری کنید

5- لطفاً فارسی بنویسید.

6- اگر نمی توانید فارسی تایپ کنید، پینگلیش بنویسید. نوشته ی شما پس از نوشتن هر کلمه
به صورت خودکار به فارسی تبدیل می شود.
در صورتی که نیاز دارید چیزی را انگلیسی تایپ کنید
و تبدیل به فارسی نشود، ctrl+g را زده و سپس انگلیسی تایپ کنید.
لازم به ذکر است که با تکرار این عمل، دوباره می توانید مانند قبل پینگلیش بنویسید.

7- در صورت نیاز به غیر از دیدگاهتان از صفحه تماس DORF-Email با ما استفاده کنید.

دیدگاهتان را بیان کنید

Back to Top ↑