این خاطره را کوتاه ومختصر برای دوستان اینجا بازگو میکنم
“یکی از پیرمردهای شکارچی در استان فارس میگفت روزگاری از گذشته دور که به قبل از انقلاب برمی گشت یک شخص خارجی برای شکار به ایران آمده بود من که آن زمان شکارچی معروف وچیره دستی بودم به عنوان همراه وی انتخاب شدم و چون در آبادی ما از هتل و متل خبری نبود به ناچار مهمان ناخوانده را در سرایمان جا دادیم و ایشان بابت همراهی من و خرج خوراک روزانه مبلغی نیز به عنوان کرایه به من میداد
بیش از دوماه ونیم و اندی هر از گاهی به شکار قوچ میرفتیم البته این شخص مجوز قانونی از دولت وقت داشت ناگفته نماند من با همه زرنگی و صیادی به کوله کش و راهنمای این شخص مبدل شده بودم پربدک نبود هم فال بود هم تماشا تفریح و شکارمان میرفتیم و دستمزد هم میگرفتیم از کار روزمزدی بیشتر معاش میداد البته در شکار و غیر شکار در این مدت حساب مرا می پرداخت نقطه جالب که مد نظرم هست این است که اسلحه این مرد خارجی یک سلاح دوکاره بود یک لول ساچمه زنی و یک لول گلوله زنی بود خوش ترکیبی و ممیز بودن ساختار اسلحه چشم مرا گرفته بود این را هم دوست خارجکی ام کاملا حس کرده بود….. دوران خوش میزبانی و شکار دیری نپایید و دوستم عزم سفر کرد ناگفته نماند ما فقط قوچ شکار میکردیم این شخص بعد از شکار تمامی گوشتها را به من میداد من هم در میان در وهمسایه توزیع میکردم خودش معمولا یک دویست گرم تا نیم کیلو بیشتر بر نمیداشت ولی با حوصله مثل جراح ها می نشست و گوشت مازه حیوان(پشت رانها تا گردن) را میشکافت عصب را که به یک نخ سفید رنگی شبیه بود بیرون میکشید و در آفتاب می خشکاند و در درون یک جعبه خوش ترکیب نگه داری میکرد و میگفت هدف من فقط همین رشته های سفید است دیگر گوشتش برای تو پرسیدم حالا این چه مصرفی دارد؟جواب داد ما در کشورمان از این یک دارو میسازیم! روزهای خداحافظی نزدیک شد مرا پیش خود خواند و گفت میدانم این اسلحه چشم ترا گرفته و عاشقش شده ای من از این سلاح آنجا به راحتی آب خوردن پیدا میکنم ولی میدانم ایران ندارید راستش نمیتوان مجانی بدهم ولی چون دوستم بودی و باشما خاطره خوشی دارم…مبلغی ناچیزی طلب کرد که به پول آن زمان خیلی میشد من هم هرچه این در وآن در زدم نتوانستم گفتم رفیق شرمنده من چنین پولی ندارم خیرش ببینی!
خارجکی ها هم مثل ما تعارفی نیستند وراحت تفنگ را درون کوله بارش گذاشت و یک روز غروب با دست پر آبادی ما را به سوی تهران ترک کرد ولی من هنوز هم حسرت داشتن آن اسلحه را به دل دارم! تنها چیزی که از او به یادگار دارم یک چاقو و چندتا پوکه است که به یادگار نگهداری کرده ام”
********
اما حرف دل نویسند: بود آیا که در میکده ها بگشایند
همانطور که مستحضر هستید از بعد از انقلاب دیگر سلاح جدیدی وارد کشور عزیزما ایران نشده ولی آیا میشود روزی مانیز بتوانیم مثل کشورهای غربی یا اروپایی به راحتی سلاح مورد نظررا پیدا کنیم و اگر یکهفته بعد پشیمان شدیم قانون مارا حمایت کند و فوری سلاحمان را مثل اتومبیل تعویض کنیم؟!

یک پاسخ به “یک داستان دیگر از شکار”

1- نظر شما پس از بررسی، منتشر خواهد شد. در صورتی که تمایل دارید نظرتان به صورت خصوصی باقی مانده و منتشر نشود، لطفاً ذکر کنید.
2-مدیر سایت اجازه ویرایش نظرات را دارد
3-دیدگاه شما باید به موضوع مربوط باشد
4- نوشتن وبگاه یا سایت شما اختیاریست لطفا از نوشتن ایمیل باwww خوداری کنید
5- لطفاً فارسی بنویسید.
6- اگر نمی توانید فارسی تایپ کنید، پینگلیش بنویسید. نوشته ی شما
پس از نوشتن هر کلمه
به صورت خودکار به فارسی تبدیل می شود.
در صورتی که نیاز دارید چیزی را انگلیسی تایپ کنید
و تبدیل به فارسی نشود، ctrl+g را زده و سپس انگلیسی تایپ کنید.
لازم به ذکر است که با تکرار این عمل، دوباره می توانید مانند قبل پینگلیش بنویسید.
7- در صورت نیاز به غیر از دیدگاهتان از صفحه تماس
با ما استفاده کنید.
کلبه شکار:ارائه دهنده فیلمهای جذاب شکار و ماهیگری همین الان کلیک کنید!
دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۸۸ در ۳:۳۴ ب.ظ