یادش بخیر دوستان
بچه که بودم اگر یک پر کبک یا هر شی متحرکی در دست باد ورجه ورجه میرفت برای من یک سوژه بود
محیط روستا همانجایی که شب ها شمدی از ستاره داشت یا به قول دوست شاعرمان سایه نارونی تا ابدیت جاریست محیطی که از صبح الطلوع انسان باید با زندگی
دست وپنجه نرم کند.آنجا که همه درختان کنار جاده اش تورا میشناسند وبرایت دست تکان میدهند از آبیاری محصولات که برمیگردی سر پیچ مانده به ده هنوز هم یک
سمندری روی یک تخته سنگ بزرگ دارد دوش آفتاب میگیرید.هنوز هم ملخی هایی سر راهت سبز میشوند که پرواز را نمیدانند و با جهشی خاص از جلوی راهت دور میشوند
هنوز هم اگر هنگام سرخ فام شدن آفتاب غروب از خانه های آبادی چند صدمتری دور شوی و به بدرقه پدربزرگت که از صحرا برمیگردد بروی همان لبخند شیرینی پدرانه
بر لب دارد و دستهای پینه بسته اش را در جیب پالتو رنگ و رو رفته اش میکند. و برای تو حتما سوغاتی با خود دارد.
این هدیه میتواند یک ملخ باشد یا یک اشیانه متروکه پرنده این بستگی به مسیر پدر بزرگ دارد ولی او فکر تورا خوانده و منتظر استقبال توست میداند که نیم وجبی
شیطان نوه اش الان از پشت درختی بیرون میپرد و با تند دویدن ونفس نفس زدن خودش را به پدر بزرگ میرساند.
اول ترا میبوسد و اگر هم دست خالی باشد از فرار یک خرگوش از زیر یک بوته برایت قصه ها ساخته تا سرگرمت کند و شرمنده نباشد او میداند نوه اش شکارچی میشود.
کمی هم نصیحت میکند که عزیزم هشدار که مثلا خار است ومار است وچنین است وچنان زیاد دور نشو از همین حد وحدود بیشتر نمیخواهد جلوتر بیایی واهمه دارد میترسد
خدای ناکرده برسر طفلکش بلایی بیاید.ولی چون می داند تو باید در اینده پدر بشوی زیاد هم ترا از زندگی و طبیعت نمی ترساند پدربزرگ است دیگر کارش را بلدست است.
فقط آخرین چیزی که یادم هست این بود که میگفت: کودک من بشنو از من پیش چشم مرد فردا زندگانی خواه تیره خواه روشن هست زیبا هست زیبا هست زیبا!
و یا این اواخر همه اش میگفت رخش خواهد که تن رستم کشد.
راستش قرار بود از جوجه کوکر برایت بگویم ولی همینجا میگویم اگر شکارچی شدن شما همان حد تفنگ آبپاش است یا قصه کتاب که برای سارا یک توپ خرید
و برای دارا یک تفنگ بادی این قصه برای شما لطفی ندارد.
ولی اگر مثل من وامثال من بوی باروت و صفیر گلوله و آوای طبیعت با گوشت وخون وجانتان خو گرفته بمانید تا داستان کوکر را شروع کنیم.
از علاقه بخواهم مثالی بیاورم اینکه:
من هر از گاهی شبها که هوا خنک میشود و آبادی ساکت است به خاطر اینکه خانه امان کنار کوه است از سر شوق و تفنن هم که شده تفنگ گلوله زنی ام را بر میدارم
گلنگدن میزنم ویک گلوله به دل کوه می کوبم دوستان هفت بار صدا در کوه میپیچد.دوست عشایری دارم که ان حوالی منزل دارد قسم میخورد میگوید وقتی تو گلوله میزنی
از سر شوق و علاقه بند بند بدنم میلرزد و اب از گوشه لبم جاری میشود.
این یعنی عشق به طبیعت و شکار!
من در محیط بی آلایش روستا به مقتضی طبیعت عاشق کوه دشت دمن شده بودم
این به روزهایی برمیگردد که هنوز برق نبود و آب شرب ما از اب انبار تهیه میشد روزهایی که عصر شکوفایی بود و خانواده سلطنتی چهار اسبه به سوی دروازه تمدن میراندند پولها ایران را پارومیکردند و
با دوستانشان در خارج از ایران نصف کرده واصطلاح متمدن هم به خودشان می چسباندن گوربه گور شده یادش رفته بود تمدنی هم اگر بوده از تخت جمشید برخاست واز دیار من بود که هفتصدسال قبل
شعرایی چون سعدی و حافظ برخاستند.اصلا نخوانده بود که به گرگین میلاد هم لاد داد.خب یک پسر بچه دهاتی که هیچ امکاناتی حتی در سطح کشور هم که ادعا داشت نبیند چه میکند توبودی چه میکردی پس
به من حق بدهید که تارزان بشوم.آن روزها اینجور نبود که دولت حمایتت کند و حق استفاده تو با یک تهرانی از محیط زیست مساوی باشد.براحتی آب خوردن اسلحه تهیه کنی و پروانه شکار بگیری.آن زمان
آن بیچاره از ترس سلطنت برباد رفته اش همه را جان به لب کرده بود ودر آبادی ها و روستاهای اطراف هم چندتایی کلانتر و کدخدا گماشته بود که کمک سر پنجه ستمگرش باشد اگر آستینت نو میشد باید
تقاص میدادی اگر اسبت از اسب پسر خان تندتر دویده بود تبعیدت میکردند و اگر صدای تفنگت یا برق زاج لوله سلاحت مدرنتر یا نوتر بود باید تحویل میدادی ظلم بیداد خفقان وحسرت وترس در همه دلها
نفوذ کرده بود.بگذریم که ملال آورتر نشود.واما من هم مانند هم ولایتی هایم بیکار نمی نشستم در کنج خانه یک صندوق میوه رنگ ورو رفته با چندتا میخ و کاهگل به دیوارزده بودم و چندتایی کفتر نگه
میداشتم.دلم به ملخ هایی خوش بود که پدر بزرگ از صحرا برایم میاورد و من آنها را در زیر یک الک آردبیزی جا میدادم صبح کله سحر از خواب با شوق میپریدم یا الک را برداشته بودند و خروس گل باقلی
ای ملخ را خورده بود یا زودتر گربه کارد به شکم خورده همسایمان ترتیبش را داده بود.خلاصه دوستان روزی نشد که من از خواب برخیزم و یک لقمه نان خشک را بدون دغدغه بجوم همیشه یا ملخم یا جوجه
دم جنبانکم
را گربه برده بود.ولی همیشه وعده های و دلداری های مادرم وعطاهای پدر بزرگم که از صحرا برمیگشت دوباره غم را از دلم می زدود.همیشه مسئول بودم گاوها را تا کنار مزرعه ببرم من کجا گاو کجا اصلا
پشت سرشان گم شده بودم الکی هی هی میکردم گاوها رفتن وبرگشتن کار هرروزشان بود خودشان کارشان رااز حفظ بودند ولی من فکر میکردم مثلا از غرش صدای من می ترسند و تسلیم گفته های من
هستند.اصلا صدای من با ان سن وسال به صدای عاج زنبور عسل می ماند.ولی همین تفکر وغلط فهمی باعث شد که در سن بزرگ سالی هم از هیچ هیکلی حتی از گاو بزرگترش هم هراس نکنم.
به هر حال آنروز حادثه فرارسید و در برگشتن از صحرا پنجعلی راکه یکی از بچه عشایرهای حوالی ما بود از دور دیدم.عشایر بیکار نبود این صبح زود به سوی آبادی بیاید یا نفت چراغشان تمام شده بود یا
نمک کافی برای کشک وپنیرشان نداشتند.پنجعلی را از دور میشناختم چرا که مثل خودم وهمه هم ولایتی یهامان همیشه یک نوع پیراهن میپوشیدیم مثلا یک پیراهن قهوه ای روشن تا افتادن همه دکمه هایش یا
پاره شدن سر آستینش تا بالای آرنج دستمان محال بود عوض بشود.راحتتان کنم نبود بابا نبود یعنی نداشتـــــــــــــــــــــــــــــــیم که عوض کنیم!!
پنجعلی هر وقت به اصطلاح خاری با خود میکشید از وسط راه نمی آمد راهش را به سینه کوه کج میکرد.یا گوشت بره داشت یا عسل کوهی یا هم کبکی و تیهویی در دست داشت که مثل بز از مامور وژاندارم
ها میترسید همه ما میترسیدیم.پوست وپنیر-و قارچ ودنبل پنجعلی و امثالهم که برای فروش و معامله کردن با نمک و سوزن قفلی ویراق ومیخ وخرما…به آبادی ما سرازیر میشدند برای من آش دهن سوزی نبود
و مرا به وجد نمی آورد ولی اینبار پنجعلی هر دودستش را به سینه هایش چسبانده بود. دور بود ولی دل من بد جور شور میزد نمیدانم چرا حسی به من میگفت کمی راهم کج کنم و به استقبالش بروم.کمی
نزدیکتر شدم هوا کمی گرم ودم کرده بود.اواخر بهار بود فصل جوجه کشی و جوجه ریزی پرندگان هم بود.وزش باد کم شده بود وچرخش دست چپ پنجعلی که برای پراندن پشه های مزاحم دورسرش در هوا
چرخید و دوباره به سینه اش چسباند.مرا قبض وروح کرد اصلا داشتم درست فکر میکردم اینبار محموله پنجعلی به من وزندگی و افکار من ربط داشت.مطمئن شدم که این بی موقع آمدنش و ازاینکه بقچه نانش
را مثل بیرق سربداران به چوب دستی اش نبسته که پشت سرش آویزان باشد معنای خاصی میدهد هنوز صدا خوب به هم نمیرسید او هم مرا شناخته بود از شکارچی بودن پدر وپدر بزرگم خبر داشت از روحیه
پرنده دوستی و ملخ بازی من کاملا اطلاع داشت.بالاخره به چند متری هم رسیدیم چاق سلامتی کردیم.پنجعلی عاشق خرما بود مزه مویزهایی که برا تشویق من مادرم صبح ها در کیسه ام میریخت تا گاوها را بی
چون چرا به مزرعه ببرم هنوز هم لای دندانهای پنجعلی مانده بود.گاهگاهی میشد که صبحانه و نهار را با پنجعلی در بیابان میخوردیم.ولی اینبار خودش را گرفته بود چون میدانست حتما نخود کشمش های منهم
تمام شده که دارم بر میگردم خانه به هر حال با دیدن دو جوجه پرنده در دستهای پنجعلی برای لحظاتی خشکم زد اصلا یک جورهایی حسودی ام میشد. این حس را همه شکارچیان دارند مثلا غیر خودشان را
قبول ندارند که فلان قوچ را زده باشد و یا یک کبک زنده گرفته باشد انگار قباله محیط زیست و طبیعت به نام پدرهایمان ثبت شده و هیچ وقت راضی نمیشویم که دیگری هم دست وپا دارد و ریگ مفت
وگنجشک مفت.
خوش بش ها من شروع شد از کجا گرفتی؟چندتا بودند؟کجا میبری؟چند میفروشی؟پنجعلی با بی میلی جواب میداد اصلا نمی ایستاد که من درست پرنده را سیر تماشا کنم فقط با لهجه مخصوص عشایری گفت
جوجه کوکر هستند و از صحرا گرفته!همه خاطراتم با پنجعلی عشایر زاده مثل پرده سینما از جلوچشمم رژه رفتن بیاد روزهایی که باقی آب قمقمه ام را به پنجعلی داده بودم بیاد روزهایی که حلوا کنجدی هایم
باهاش تقسیم کرده بودم روزهایی نه چندان دورکه تا سفره بسته من را میدید شروع میکرد به چخان کردن وآب از لب ولوچه اش میریخت وچه روزهای که این مسئله دوباره تکرار می شد.
راستی چرا پنجعلی خوی عشایریش را فراموش کرده و مثل بیگانه ها با من رفتار میکند؟آیا نمیداند این دو زبان بسته دو پاره از قلب من بیچاره است که در دستهایش میفشارد؟! همین پنجعلی نبود که میگفت
اگر بیایی مرودشت برایت یک دنیا جوجه فلان میاورم؟
بیچاره مادرم که میدانست من هیچوقت یک مویز را تنهایی نمیخورم همیشه در سفره بستن دست بالا میگرفت وهر روز می پرسید مادر مهمان هم داشتی؟ و همیشه جواب من مثبت بود اکثرا هم نام مهمان
پنجعلی بود!اما ای بشکنی دست بی نمک این همه قول وعده پنجعلی کجارفت الان وقت تلافی بود وقت الوعده وفا-همه اش سعی من این بود به نحوی راضی اش کنم قول میدادم که با دوچرخه ام تا سیاه
چادرهایتان میرسانمت- قسم میخوردم که تا آنجا همه اش خودت رکاب بزن!اما سودی نداشت دیگر به آبادی نزدیک شده بودیم و من هم هرچه تیر در چله داشتم رها کرده بودم-آخ چه میشد من با این دو جوجه
کوکر به خانه بروم ابتدا کمی مادرم را دست بسر کنم که خودم چنین وچنان کرده ام و مثل گرگین دروغگو از شکار گراز در مرز توران برایش قصه ببافم! و بعدش هم دوستم را معرفی کنم و بگویم پنجعلی
همان پنجعلی ای که هرروز مهمان سفره ماست.
به هر حال به آبادی رسیدیم همان ابتدای ده یک بقاله بود که کمی خرت پرت سر هم کرده بود و معامله میکرد اکثراوقات بسته بود چون کاسبی اش آنقدر رونق نداشت که بیست وچهارساعته باز باشد این بقال
تنهاهم نبود-کفاش بود قصاب بود کشک داشت پشم میخرید-جو ویونجه معامله میکرد اب حوض میکشید پیرزن خفه میکردولی از بخت بد ما آنروز باز بود.عمو رضای بقال یک سیگار اشنو ویژه چنان کنج
لبش زیر سبیلهایش تاب میداد که آدم را به یاد فیلم ذگود ذبد ذاگلی کلینت استوود می انداخت البته به اگلی بیشتر شبیه بود .کمی هم درب مغازه اب پاشی کرده بودن یک گونی گل سرشور چند تایی پاکت سیمان
ویک مقداری نمک هم به طرز خاصی کنار هم چیده بود.کمی آنطرفتر زن همسایه اشان که امروز مهمان برایشان آمده بود با یک چاقوی تیز و یک آفتابه مسی آب و یک خروسی که جیغ داد میکرد برای سر
بریدن نزد عمورضا بقال می آورد تا حلالش کند.کنار اسیاب محل هم چهارتا الاغ که به طرز خاصی دستهایش را با یک بند پشمی به هم بسته بودن ایستاده بود.عمورضا کارش پیله وری با عشایر منطقه بود
خوب میدانست امروز فتیله چراغ کدام سیاه چادر تمام شده کی نفتش ته کشیده کدام سیاه چادر به خرما نیاز دارد.همیشه هم با عشایر مسلک بده بستان میکرد همه را به اسم ورسم میشناخت عشایری نبود که دست
کم چند ریالی به عمو رضا قرض نداشته باشد.پنجعلی را فراموش نکنیم!پنجعلی مثل کسی که ماموریتش به پایان رسیده باشد از درب بقال تکان نمیخورد.چندتن از هم بازی هایمان هم آمدن و چاق سلامتی کردند
و کمی هم به جوجه ها زل زدند و رفتن پی بازی اشان گویی برایشان اهمیت نداشت همینطور هم بود.فقط من سرگشته شیدای این کوکرها بودم وتنی چند از دوستان آبادی که آنها هم حضور نداشتند.
بهترین دوست پنجعلی من بودم که با مژه زدنم مژه میزد ولی امروز مثل بیگانه ها حتی مستقیم به چشمهایم هم نگاه نمیکرد شاید شرم و نمک گیر شدن مزاحمش شده بود.
من با اینکه گرسنه بودم ولی دل از جوجه ها که در دستان پنجعلی حالا کمی هم عرق کرده بودن بر نمیداشتم.پنجعلی به گوشه بقالی نگاه میکرد و آب دهانش قورت میداد. من اصلا متوجه نمیشدم جریان چیست
خود صاحب مرده اش هم دیگر حاضر نبود با من به خاطر جوجه کوکرها باب مذاکره آغاز کند و معامله را یکسره کنیم.
ولی اگر به درازا نکشد میتوانم قسم بخورم که از ابتدای رویت پنجعلی تا آن زمان میتوانم بنویسم چند بار این زبان بسته ها نفس کشیدند یا چند بار از ترس اینکه از آن بلندی دستهایش پایین بیفتند خودشان
را جمع جور میکردند و سخت به کف دستان عرق کرده پنجعلی چسبیده بودند!
چشمتان روز بد نبیند بچه بقال قصه ما سر رسید ابتدا نگاهی به پنجعلی و پرنده ها انداخت با اینکه سن وسالش کم بود شروع کرد به زاری و التماس که ولی افاقه نکرد گریه آغاز شد. عمورضا بقال ابتدا
خواست جمع مارا متفرق کند ولی سودی نداشت پنجعلی تکان نمیخورد.بالاخره هم ناله های بچه بقال کار خودش راکرد عمورضا جوجه کوکرها را ازپنجعلی گرفت ابتدا با چرب زبانی از حال پدرش و عمویش
پرسید بعد هم دست کرد در جیبش تا اسکن خرج کند ولی پشیمان شد و فوری دستش را پس کشید وگفت پنجعلی آب نبات میخواهی ؟
پنجعلی با بی میلی سرش را کج کرد که عمورضا متوجه شد گفت هرچه میخوایی بردار یک تکه نارگیل چطوراست؟
پنجعلی که از قبل سوژه را زیر نظر گرفته بود به سوی صندوق گوجه فرنگی ها که به شکل دلربایی روی هم چیده شده بود رفت و با همان دست کثیفش سه عدد برداشت عمورضا متوجه شده و یکی را
ازمشتش در آورد ولی پنجعلی اعتراضی نکرد و به همان دودانه گوجه راضی شد شاید اگر عمورضا کمی بیشتر اخم میکرد به یکدانه گوجه فرنگی هم رضایت میداد.
ای لعنت به هرچه سوغات فرنگ است!یادم نمیرود وقتی اولین گوجه را پنجعلی گاز گرفت انگار هند جگر خوار جگر مرا میخورد.اعصابم تیر میکشید و حسابی از دستش عصبانی بودم بغض گلویم گرفته بود
وراه خانه امان راپیش گرفتم.پنجعلی هم آخرین تکه گوجه دوم را می بلعید که از هم دور شدیم به خانه که رسیدم مادرم فوری حال مرا فهمید ابتدا فکر کرد دعوایم شده ولی با اصراراو وبی میلی من قصه جوجه
کوکرها و معاوضه اش با گوجه فرنگی توسط پنجعلی و عمو رضا بقال برایش شرح دادم. ابتدا مادرم خنده تلخی کرد وبعد برای دلداری من گفت عزیزم حالا چه فایده دارد که این زبان بسته ها بیاوری و از
پدرمادرشان دورکنی واینجا هم غذای گربه بشود مگر نمیدانی گناه است ونفرینت میکنند نه اصلا خودت فکر کن کسی ترا از من وپدرت به زورکی بگیرد کار خوبی کرده چرا انصاف نداری!
کمی حرفهای مادر تسکینم داد.به قول شهریار بس تسلیت که به ما عرضه داشتن انگار کسی در گوشم من میگفت اینها برای تو جوجه کوکر نمیشود (:
دوبار شب تا صبح آن روز من بیش از هزار بار با جوجه کوکرها در خواب حرف زدم از شدت حسرت وناراحتی تب کرده بودم وقتی برخواستم گوشه لبم تب خال زده بود ولی افسوس که افسانه بود.
اینبار دیدم دوباره مادرم سفره را دونفره بسته خواستم بگویم من دیگر نان با خودم نمیبرم که از نگاهش فهمیدم که همیشه میگفت پسرم پل باش بگذار تا زمانه بگذرد با خلق خدا مهربان باش گرچه نامردمی در حقت کرده باشند.
اصلا نمیدانستم کجا میروم هنوز درب بقالی عمورضا بسته بود ولی اثر خون خروس دیروز روی خاک کوچه کاهگلی آبادی مانده بود میگوند از روزی که اولین خون زمانی که هابیل قابیل را کشت زمین ناله کرد و از خدا خواست که من تحمل هضم همه چیز را درام آب یا هر مایع دیگر ولی من خون را -
تحویل نمیگیرم واقعا هم شاید راست باشد اثر خون همیشه بر روی خاک می ماند.ساعتی بعد سفره ام کنارم گذاشته بودم وبه افق دوردست خیره شده بودم دسته ای کلاغ در
آسمان دور مزرعه قیل وقال کنان چرخ میزدند.من که اگر مزاجم خوب بود تا دانه اخرش هم میشماردم اصلا حوصله نگاه کردنشان هم نداشتم.اشتهای خوردن هم نبود چون گاهی تنها نان نخورده بودم.
پنجعلی پررو و بزغاله هایش هم به من نزدیک میشدند برای انتقام گیری سفره را گشودم پنجعلی هم کار دیروزش فراموش نکرده بود کمی هم شرمنده بود ولی گرسنگی و بوی نان تازه وپشمک ریش بابا در سفره من مانع شرمش شده بود کمی اخم کردم پنجعلی هم که به چوب دستی اش تکیه داده بود و به کار دیروزش فکر میکرد من تند تند پشمک را ماهرانه به لای نان میپچدم و لقمه را گاز میزدم خدایش در دهانم میچرخیدولی پایین نمیرفت اصلا راه و نیت-
من با پنجعلی هیچوقت هم سو نبود طاقت نیاوردم یواشکی تعارف کردم بی معطلی چوب دستی اش انداخت و شروع کرد به لقمه گرفتن به لباسش نگاه کردم
هنوز چند دانه تخم گوجه فرنگی از دیروز بر روی پیراهنش مانده بود اشاره کردم او هم دید وبعد دوتایی با دهان پراز ته دل
خندیدیم.
دیدگاه های تازه