حلول ماه مبارک رمضان بر شما مبارکباد

عیدتان مبارکباد بدون دیدگاه

ماه نوزمردم دل بکن یاد خدا کن

خدارا وقت تنهایی صدا کن

درآن حالت که اشکت میچکد گرم

غنیمت دان و ماراهم دعا کن



شکار ایلخانی وشیرزاد(۵)

خاطرات شکار بدون دیدگاه

«یک» «دو» «سه» «چهار»

تفنگچی دور بود.شناختی نبود،اما در صدا رس بود.با صدای بلند بانگ زدند و خبرش کردند.پشت سنگی نشست و چشم به راه ماند.

همینکه قوچ به چند قدمی او رسید صدای دیگری از کمینگاه برخاست که بلند شوو و شلیک کند.تفنگچی بلند شد.با حوصله-

تفنگ را سر دست گرفت.نشانه رفت ولی تیر رها نکرد.نه فقط تیر رها نکرد! بلکه تفنگ را فرود اورد و به تماشا ایستاد.

گویی گیج و مبهبوت شده بود.خان برافروخته و غضب آلود با صدایی که به گوش همه آشنا بود،با همان صدای آمرانه ای که در

میدانهای نبرد طنین انداخته بود فریاد کشید:

شاخ قوچ شکمت را پاره کرد مگر نمی بینی پدر سوخته چرا نمی زنی؟!

جواب شکارچی چون غرش رعد در دل کوه طنین انداخت:

می بینم.نمی زنم.پدر سوخـــــــــــــــــــــــــــته تویی !

تفنگچی مانند آب در زمین فرو رفت و در میان هزاران سنگ و صخره و درخت ناپدید شد.

سکوتی سنگین و عمیق فضای شکارگاه را فرا گرفت.ایلخانی در حیرت ماند.لرزشی خفیف چهرۀ مغرورش را در هم شکست.

دست به تفنگ برد ولی هدف دور بود.رفته بود.ناپدید شده بود.

خان دست از شکار کشید دیگر دست ودل شکار نداشت.عبوس و معذب، دستور دستگیری تفنگچی را داد و به سوی اردوگاه به راه افتاد.

ماجرا را همه شنیدند.ایلخانی فارس،سردار مقتدر جنوب،سرداری که نامش دشمنانش را به لرزه می افکند،از مردی بی سرو پا دشنام شنیده بود.

سرداری که سرزمین های وسیعی از کشور پهناور ایران میدان تاخت و تازش بود.در خانه اش، درشکارگاهش،در حریم خلوت وحرمتش-

از کوهگردی بی نام ونشان دشنام شنیده بود،دشنامی که به گوش خلق می رسید و به سطوت و شوکتش لطمه می زد.

اردو در ماتم فرو رفته بود.خبر در همه جا پیچیده بود و غبار غم بر سر مردم پاشیده بود.خان به اردو رسید.

پیران و دبیران و در اردو ماندگان به استقبالش آمدند و سر خم کردند ولی پاسخی نشنیدند.خان به چادر خود رفت و احدی را نپذیرفت.

هیچکس قدرت گفتگو نداشت.نزدیکترین ندیمانش از حضورش وحشت داشتند.اشتها نداشت.غذاها بر سر سفره مانده بود.

جزء دستگیری تفنگچی گستاخ چارۀ  دیگری نبود.

همه به تکاپو افتادند.پرس وجو از هرکس وهرجا آغاز شد.تفتیش و تحفص دشوار نبود.میرشکار و دستیارانش مسیر حرکات کوهران ها را از هردسته-

وتیره و بنکو می دانستند. هر تپه ای ، هر دره ای، هر صخره ای و هر سنگی به گروهی سپرده بودند.

ساعتها گذشت.ساعتها به کندی گذشت و ناگهان در میان بهت و سکوت، از گوشۀ اردو،هیاهویی برخاست. تفنگچی گستاخ را کشان کشان می آوردند.

اورا یافته بودند.دستهایش را از پشت بسته و می آوردند.فریادش بر اسمان بود.انکارها و سوگندهایش سودی نداشت.

اورا شناخته بودند.نامش خورشید بود.نامش خورشید بود و از طایفه چگینی بود.چگینی ها باج به فلک نمی دادند.زیر بار مرو بودند.زیربار دشنام نمیرفتند.

ایلخانی از سرا پرده بیرون آمد.همه پیرامونش حلقه زدند.جمیعیت کثیری دست به سینه و گوش به فرمان ایستادند.خورشید لرزان و تضرع کنان-

سرپا نگاه داشته بودند.میرغضب ایلخانی با قیافه ای مخوف در کنارش بود.سری کوچک،پایی کوتاه و شکمی بر امده داشت.

به شکل یک کره جغرافیایی بود.طنزگویان ایل او را گلوله می نامیدند.به شکل گلوله توپ بود.گلولۀ آماده شلیک!

او با چوب وچماق ، با خنجر و تخماق و با میله های سرخ وگداخته انس والفت داشت.در همان ایام سارقی را به نام بهروز از طایفه«چهارده چریک» -

گچ گرفته بود.چندی پیش از ان زبان کدخدای معروف «مغان لو» را به گناه شایعه پراکنی بریده بود.

در تابستان گذشته دست علی نامی از طایفه «جعفر لو» را به اسب خان یابو گفته بود از مچ زده بود.اما ایلخانی به گلوله توپ اجازه شلیک نداد.

سوگندهای خورشید،چنان صادقانه بود که خان را به تردید انداخت.عطسۀ یکی از حاضران بر تردیدش افزود.

فقط فرمان چوب و فلک داد.

خورشید را که کدخدا زادۀ معتبری بود بر زمین خواباندند و به فلک بستند.استنکاف و انکارش فایده ای نداشت.

فراش قلدری چوب ارژن گره خورده ای را به هوا برد تا بر کف پاهای برهنه اش فرود آورد.هنوز ضربت نخست را ننواخته بودکه فریادی-

از میان جمیعت به گوش رسید فریاد شبیه به غرش یک شیر:

خورشید بی گناه است عوضی گرفته اید.نزنید.گناهکار من بودم.گناهکار منم!

قیافه دلیر،صدای توانا، چشم نافذ و نگاه بی پروای مردی که این فریاد را بر آورد همه را به شگفتی انداخت.مردی چهارشانه و قوی  بلندبالا و خدنگ

بی آنکه روی بر خاک بمالد و دست بر سینه گذارد،بی آنکه آثاری از خفت و شرمندگی بر چهره داشته باشد.

در حضور جمع در حضور ایلخانی مقتدری که با ابروی در هم کشیده و چشمهای به خون نشسته غرق قهر و غضب بود.

در حضور قشونش، کلانترانش، فراش هایش و جلادش ایستاده بود و برای نجات بیگناهی از چنگ عقوبت به گناه خود اعتراف می کرد.

طنین سحار کلماتی که بر زبان راند در کوه و کمر پیچید و همه را دچار حیرت ساخت.صدای مرد،از هر گونه پشیمانی و ارتعاش بری بود.

چنان روشن و صریح و قادر بود که گویی می توانست سنگها را درهم شکند.

فضا را موجی از وحشت واضطراب فرا گرفته بود.همه

آتش

در بهت و سکوت عمیقی فرورفته بودند. دژخیم سنگدل بی تاب بود.پا به پا می شد.لحظه شماری میکرد.

چوب و فلک بر زمین افتاده بود.

خورشید با کلاه ولباس و سر و صورت خاک الود رها شده بود.لیکن ایلخانی، بر خلاف آنچه گمان می رفت.آرام وساکت بود.غرق اندیشه بود.

غرق اندیشۀ ای ناشناس بود.از مرکب خشم فرود آمده بود.پیاده شده بود.روی زمین بود. بر غضب سرکش خویش تسلط یافته بود.

شجاعت و صراحت اعجازگر مرد جوان از قهر و هیجان خان احساس تازه ای ساخته بود.مهربانی و محبت جای خشونت وصلابت-

راگرفته بود.همت و مردانگی مردی که جانش را برای آزادی بیگناهی به خطر انداخته بود، آنگ محترم و پر جلال کلمات و عبارتی که بر زبان-

آورده بود،قیافۀ بی ترس و واهمه اش، هیکل متین و بی اعتنایش، خان را مغلوب خود کرده بود.خان شکست ناپذیر ایل.

با انهمه شوکت و صولت؛ به اسارت جوان بی پشت و پناهی در امده بود.

آرام و مهربان بر چهرۀ دلیر او خیره شده بود و سر انجام سکوت خود را شکست و با نگاهی اندیشناک و لحنی نرم و لبریز از

عطوفت پرسید:تو چگونه جرآت کردی که به من دشنام دهی؟

پاسخ مرد همچنان سلیس و متین و مردانه بود.سر و جانم نثار پای سردار باد من از تحمل دشنام عاجزم!

ایلخانی با تبسمی بر لب گفت:ترا می شناسم ترا در جنگها دیده ام رشادت ترا هیچگاه از یاد نمی برم.از گناهت میگذرم حالا بگو:

قوچ را چرا نزدی؟

مرد با آسایش خیال و با لبخندی فاتحانه جواب داد:

هنگامی که نشانه رفتم و انگشت به ماشه بردم چشمم به چشم قوچ افتاد.مجذوب و منقلب شدم.با چشم هایش مثل اینکه حرف میزد.

نگاهش ، نگاه یک حیوان نبود.از نگاهش ملامت می بارید.احساس عجیبی به من دست داد.احساس کردم که

مردی پهلوان، زیبا بی گناه، با زنش و دو فرزند خردسالش در این کوهسار قشنگ زندگی می کنند.

و در این هوای بهشتی نفس می کشند.هیکل زیبایش را مانند سپر بلا میان من و بچه هایش حایل کرده بود.

وسیلۀ دیگری برای دفاع نداشت.نتوانستم ماشه را بچکانم!

خان خندۀ بلندی کرد و فرمان داد که این مرد ، از آن پس در شکارهایش شرکت نکند.

برای یک قشقایی تنبیه کمی نبود.

شیر

اسم این مرد شیــــــــــــــــــــــــــــــــــر زاد بود.

او برازندۀ این نام بود! شیرزاد شیر از پستان مادری چون شیر خورده بود.

شکار ایل خانی وشیرزاد:بر گرفته از کتاب بخارای من ایل من محمد بهمن بیگی

انتقام طبیعت!

هشدارهای امنیتی در شکار بدون دیدگاه

توجه این روایت بر حسب واقعیت است و قصه نیست!


روزی از روزها به قصد مسافرت از شهری به شهری دیگر به صف تاکسی های مسافربری رسیدم

راننده ای قیل وقال میکرد«….» یک نفر بدو فقط یک نفر سریع خودم را رساندم، زوکی خودم را به صندلی عقب ماشین چپاندم

سه مسافر تنومندی دیگر هم صندلی عقب نشسته بودند.با شخص اولی و دومی چاق سلامتی کردم اشاره ای هم به سومی کردم با حرکت سر جوابم را داد

راننده هم که از اینه اتومبیل مرا می پایید و نیشش باز بود انگار منتطر بود تا سر حرف زدن با یکی از مسافرها باز کند  توجه مرا به خود جلب کرد

سلامی حواله کردم، با ولع جوابم را داد کم کم دونفر دونفر با هم پچ پچ می کردند و اتومبیل جاده ها را می بلعید وجلو می رفت

دست به دست شدم پاکت سیگارم را در آوردم به راننده نشان دادم و با لبخندی شرم اندود نگاهش کردم گفت اشکالی ندارد فقط دوستان ناراحت نشوند.

به بغل دستی تعارف کردم نگاهم هم نکرد شیشه را باز کردم یکساعتی بود که همسفر بودم آخرین پک سیگارم را هم کشیدم.

و کنار درب اتومبیل در زیر سیگاری خاموش کردم

همه پچ پچ میکردند و گاه بلند می خندیدند ولی این رفیق بغل دستی ما لام تا کام نمیکرد حوصله ام سر رفته بود.

هنوز خوب با هم مانوس نشده بودیم که دوتا از مسافرها صندلی عقب پیاده شدند، حالا من بودم و دونفر جلو نشسته و اقا راننده و رفیقی که قرص سکوت خورده بود!

دوباره اتومبیل نالان وغلتان حرکت کرد و خیابان را پشت سر می گذاشت کم کم نزیدک غروب بود.

روبه همسفرم کردم گفتم ای بابا مگر کشتی ات غرق شده یک چیزی بگو دق کردم!

گفت رفیق کاشکی کشتی ام غرق شده بود! نمیدانم چه بگویم هر چه فکر میکنم عقلم به جایی قد نمی دهد نمیدانم در زندگی چه کرده ام که سرنوشتم اینطور رقم خورد!

خودم را جمع جور کردم سیگاری دیگر روشن کردم دوست همسفرم اینبار نیز امتناع کرد راننده که حالا پسر خاله شده بود

یک نخ از دستم برداشت حالا همه ساکت بودیم که ماجرای دوست همسفرمان را با اشتیاق گوش کنیم

گفتم هر مشکلی حلی دارد بالاخره ما پنج نفر هستیم شاید بتوانیم کاری انجام بدهیم.

خنده تلخی کرد و گفت فقط خدا درست کند از بنده دیگر گذشته! با این حرف تعجب بقیه نیز برانگیخته شد و سخت مشتاق شنیدن شدند.

همسفر ما آهی کشید گفت حدود بیست واندی روز پیش خانه نشسته بودم که یکی از بهترین دوستان دوران مدرسه و دبستانم با تفنگش وارد خانه ماشد

یکی دو پیاله چایی خوردیم و اصرار کرد که به شکار گراز برویم، من با بی میلی گفتم بی خیال بابا گراز برای چی؟

گفت باغ همسایه ایمان شاکی شدند و سه چهار بار از من خواهش کردند امشب وقتش هست خصوص که شما هم خانه وبی کار هستی.

با کمی تعلل و این پا و ان پا کردند و اصرار دوستم بالاخره موافقت کردم با موتور سکلیت راهی بیابان شدیدم به باغ که رسیدیم

هوا تاریک بود،چشم چشم را نمی دید شاخ وبرگ درختان با وزش و زوزه باد دست به یکی کرده بودند و منظره مرگ را به تصویر می کشیدند.

نمی دانستم از کجا باید شروع کنیم دوستم نقشه را آماده کرده بود قرار بود من به ته باغ بروم و قیل وقال را بندازم ایشان هم در درب باغ

با فاصله چندمتری مسلح بایستد و منتظر گرازها باشد.

گفتم رفیق خیلی خطرناک است من قصه های زیادی از حمله نره گرازها شنیده ام خیلی مواظب باش!

گفت کارت نباشد بچه که نیستم! یک قطار چهارپاره دارم من در تاریکی سوزن هم به هوا پرت کنی با یک تیر می زنم!

کمی خیالم راحت شد به ته باغ رسیدم و با صدای نخراشیده شروع کردم به هی هی کردن و سر وصدا راه انداختم که بیا ببین

چیزی نمی دیدم ولی گرد وخاک بر خاسته از زمین و صدای سم دم وحوش حاکی از وحشتشان بود که به سمت در باغ در حال فرار بودند.

با محاسبه متراژ باغ و فرصت اولین شلیک فشنگ بایستی الان اولین گراز به خاک وخون بغلتد

و صدای تیر و پس تیر گوش فلک را کر کند. انتظارم بیهوده بود و خبری از شلیک نشد!

با ترس خودم را به نزدیکی درب باغ رساندم از دور سرو صدا میکردم رفیق منم گلوله نندازی هااای مواظب باش نزدیک شدم من هستم….

خبری از دوستم نبود درست به جایی که قرار بود بایستد رسیدم،وحشت سرای پایم را فروگرفت عرق سردی به تنم نشست و داشت سردم می شد

با عجله به بیرون باغ رفتم تا موتور را روشن کنم و در روشنایی صدایش کنم شاید جوابی بشنوم

اوه!

خدا ی من چه می بینم! دوستم غرق در خون بود و گوشه ای افتاده بود هنوز نفس می زد ولی حرف نمی زد با اشاره هم نمی توانست سخنی ادا کند.

دوستم را به روی موتور انداختم نفسهای آخرش بود که به بیمارستان رسیدیم.

نیش گراز به رانش اصابت کرده بود و درست گرد تا روی استخوان بریده شده بود بیمارستان ایشان را قبول نمی کرد یکی از دکترها با عصبانیت سرم داد کشید!

مردک حالا که کشتی اش برا ما جنازه آوردی؟

هرچه قسم میخوردم سودی نداشت به هرچه ائمه و ناموس بود قسم خوردم گفتم بابا این می میرد شما تحویلش بگیرید من با دست خودم امضاء میکنم و

مسئولیتش قبول دار می شوم با اصرار من ایشان را بستری کردند.

اصلا نمیدانستم چکار کنم مرا به اطاق عمل راه نمی دادند مثل دیوانه ها با خودم حرف میزدم و راه می رفتم

به احتمال زیاد سوزن سلاح عمل نکرده بود و نره گرازی به وی حمله کرده بود.

هرچه دارایی داشتم قصد پیر و مریدها کردم که نمیرد و هوش بیاید لااقل بگوید ماجرا چیست؟

خدا بد ندهد فردا صبح ساعت شش صبح ایل تبارش خبر شدند من که از وحشت و بی خوابی قیافه دیوانه ها به خود گرفته بودم

با قیل و قال و ناسزای اطرافیان دوستم دیوانتر هم شدم نزدیک بود زنده به گورم کنند هرچه قسم میخوردم فایده ای نداشت

*****

الان یک ماهی از ماجرا میگذرد دوستم زنده است ولی حرف نمی زند هرچه بهش میگوییم فقط پلک می زند مرا دادگاهی کرده اند قرار است که در اولین فرصت

بعد از حرف زدن دوستم، دادگاه تصمیم نهایی را بگیرد باور کنید نصف داشت ونداشتم خرج رفت آمد و دوا ودرمانش کرده ام

شب و روز خواب وخوراک ندارم همه اش ناله می کنم و به خدا و ائمه متوسل شده ام که فقط یک کلمه فقط یک جمله کوچک به زبانش جاری شود

و بگوید من مقصر نیستم دیگر از زندگی خسته شدم نگاه های مردم در کوچه و خیابان هم کمتر از فحش و نازسا گویی اطرافیان دوستم نیست.

کلافه شده ام نمیدانم به کی و کجا پناه ببرم همه امیدم به خداست.

******

همه ما در سکوت مطلق نگاهش می کردیم من آهی کشیدم ودلداریش دادم حالا خدا کریم است سر بی جرم پای دار می رود سر دار نمی رود ناراحت نباش!

چند دقیقۀ ای با سکوت گذشت دوباره همسفر بدشانس ما شروع کرد به ادامه ماجرا:

ایشان میگفت من در طول زندگی ام آزام به مورچه ای هم نرسیده هرچه فکر میکنم از کجا خورده ام چیزی به ذهنم خطور نمیکند.

ولی تازگی یاد به دوران سربازی افتاده است:

زمانی که سرباز بودم پست دیدبانی من کنار یک باغ و جنگل بزرگ بود. شبها که به نگهبانی و به روی دکل دیدبانی می رفتم تنها دلخوشی ام دید زدن

آن باغ بزرگ کنار پادگانمان بود.

سرگرمی تازه ای توجه مرا به خودش جلب کرده بود نزدیک دکل دیدبانی درختی تنومند بود که کمی کج و معوج بود.

خرسی سیاهی روی این درخت جا خوش کرده بود شبها به درون باغ میرفت و بعد از نیم ساعتی یکباره سرو صداد و جیغ وداد بچه گرازها بلند می شد

خرس را میدیم که با عجله افتان وخیزان در حالی که توله گرازی به دهان دارد به نزدیکی درخت می رسید و گرازها نر هم در چند متری اش

با نیش ها غضبناک و بیرون زده از دوطرف سرشان در تعاقب خرس می آمدند.

خرس

حق تیراندازی نداشتیم ورنه یک رگبار جانانه با سلاح ژ-سه بطرفش می گرفتم.

خرس با استادی دستش را به اولین شاخه نزدیک زمین می انداخت و خودش را بالا می کشید گرازها کمی اطراف درخت پرسه می زدند و به سوی گله باز می گشتند.

چشمتان روز بد نبیدند حس انتقام و فضولی امان گل کرد یک روز بعد ظهر یک اره ای برداشتم و دور از چشم نگهبانها و پاسبخش

شاخه درخت مزبور که دستگیره و پله خرس بود از ته بریدم!

بر حسب اتفاق شبهای نگهبانی من و گرسنگی و شکار خرس همیشه همراه بود امشب شب حماسی دیگر بود دل توی دلم نبود از یک ساعت قبل خودم آماده شده بودم

اگر اجازه میدادند حاضر بودم جای دیگر رفقا هم من آنشب نگهبانی بدهم شور حال عجیبی داشتم

نوبت ما شروع شد پله ها را دوتا یکی بالا رفتم و خودم را به دکل نگهبانی رساندم هنوز درست جا نگرفته بودم که همه هوش حواسم به باغ و درختها بود!

از خرس خبری نبود باد شاخ برگ درختها در باد رقص می کرند دقیقه ها به سختی جلو می رفت اما از خرس ما خبری نبود.

کم کم اخرهای پستم بود خواستم پاسبخش را صدا کنم که نفر بعدی را بیدار نکند من تا صبح اینجا نگهبانی میدهم!

ولی فکری برایم امد از این کار منصرف شدم با خودم کلنجار میرفتم که گردو خاکی به هوا خواست و صدای جیغ و داد بچه گرازها پرده گوشم را نزدیک بود پاره کند.

نزدیک بود قبض و روح بشوم خودش بود! خرس مانند غلتک می دوید اینبار هم یک بچه گرازی تپل مپلی به دهان داشت  و مثل دیو به سوی درخت می دوید.

لحظه شماری می کردم ضربان قلبم از هیجان بسیار تند شده بود صدای تاپ تاپ قلبم را به خوبی می شنیدم.

خرس به درخت رسید و چهار نره گراز مانند اجل با خنجرهایی برهنه خرس را دنبال می کردند.

خرس با اعتماد به نفس بالا به پای درخت رسید کار هر شبش بود صحنه ای دیدنی بود جای دوربین فیلمبرداری خالی بود.

چشمتان روز بد نبیند بیچاره هرچه اطراف درخت پیچ و تاب خورد خبری از شاخه نبود.

نزدیک بود از خوشحالی داد بزنم بزرگترین گراز درست در فاصله سه متری خرس با سرعت نزدیک میشد.

بالاخره تله ما عمل کرد و گراز با یک چشم بر هم زدن چنان به شکم خرس کوبید که خرس از زمین کنده شده و ناله دردناکی سر داد!

بچه گراز از دهان خرس بیرون افتاد و با بدنی مجروح و با کمک بزرگترها در دل جنگل ناپدید شدند.

باورکنید تا آخرین دقایق پستم خرس بیچاره ناله می کرد و در خودش می پیچید!

به نگهبان بعدی هم درگوشی گفتم مواظبش باشد که به کجا می رود بالاخره صبح شد.

دوستم هم بیدار شد یواشکی از لای سیمهای خاردار به نزدیکی درخت رفتیم دوستم میگفت تا پست من تمام شد نفسهای آخرش بود الان دیگر باید مرده باشد.

از دور هیکل گنده خرس را دیدیم ابتدا می ترسیدیم چند سنگ به طرفش پرتاب کردیم، نه نیش گراز کاری تر از این حرفها بود کار خرس یکسره شده بود.

چند دقیقه بعد بالا سرش بودم در حالیکه دوستم به خاطر نقشه جالبم مرا تحسین می کرد ولی خرس که آخرین لحظات عمرش سپری می شد با

چشمایش و پلک زدنش فقط مرا نگاه می کرد باور کنید انگار می خواست چیزی بگوید ولی نمی توانست.

کمی وحشت کردم و ترس و ندامت بند بند بدنم را لرزاند ولی پشیمانی دیگر سودی نداشت.

خرس به کندی نفس می کشید ولی من از نگاهش ترسیدم انگار میخواست بگوید ای نامرد چرا با من این جفا را کردی!

غرق در افکارم بودم که صدای دوستم مرا به خود آورد بالاخره خرس قصه ما ناجوانمردانه جان داد من تا چند هفته خواب و خوراکم به هم خورده بود

عذاب وجدان داشتم ولی کم کم فراموش کردم.

اما:

الان فکر میکنم این همان انتقام طبیعت بود انتقام آن حیوان بی گناه که داشت زندگی اش را می کرد.

و آزارش هم به هیچ کس و هیچ چیز نمی رسید اگر شکار می کرد بیهوده نبود این غریزه اش بود و در حد سیر کردن شکمش قناعت می کرد

افسوس که ما انسانها خیلی خودپرست و سنگدل هستیم و حق زندگی کردن را از هر موجود دیگری بیخود سلب می کنیم

حالا من فکر میکنم این بلایی که بعد از چند سال سر من آمده همان آه خرس بی گناه است

برایم دعا کنید که دوستم به حرف بیاید و من تبرئه بشوم.

دیگر با خدا عهد کرده ام که حتی نگاه چپ به مورچه ای نیز نکنم.

*****

تاکسی ترمز کرد و من در حالیکه بغض گلویم گرفته بود از دوستم خداحافظی کردم و پیاده شدم!

Back to Top ↑