شکار پازن

خاطرات شکار ۲ دیدگاه

سلام دوستان این فیلم را بدون شرح ببینید!

یوزارسیف اذیت می کنی کامنت می نویسی قوطی باب خوردم نه حالا ببین تا آب از دهنت راه بیفته :grin:

بچه ها یوزارسیف در قصه قوچ قسمت دوم نوشته زود بنویس ببین قوطی باب خوردی یا جگر

فقط اینو گذاشتم که حال کنه

دوستان فقط نپرسید کجا بود!
دنباله ی این نوشته را بخوانید

در جستجوی راه آبگیر-و شکار قوچ (۲)

خاطرات شکار ۲ دیدگاه
بخش اول را اینجا خوانده بودید

بخش اول را اینجا خوانده بودید

واما ادمه ماجرا: با ته دروبین به روی زانویش زدم و گفتم مگر اینجا هتل کونتنتال است که خوابیدی؟! پاشو

هوا به سوی تاریکی رفت و شفق کاذب شروع شد.از دور دست جاده ها کلنجار چرخ اتومبیلها برروی جاده شوسه شنیده می شد،

و نور بعضی از چراغ اتومبیلها به نوک قله کوه بوسه می زد، از لای خار و خاشاک روی کومه به سقف آسمان چشم دوختم شهاب سنگی جوان به سویی پرتاب شد و جان داد.

شب رنگ باخته بود و به طوری مرموزی آبستن حادثه بود. گاهگاهی به هم خیره می شدیم و هر بار با لبخند خواب آلوددوستم دوباره از روزنه کومه اطراف را بررسی می کردم.

قد وقواره تفنگ گلوله زنی ام را بررسی کردم در حالی که سر تفنگ را از کومه خارج نموده بودم،آرام به ماشه فشار دادم که از ضامن بودن سلاح مطمئن شوم.

صدای دلنشینی داد که به گوش همه شما آشناست صدای یک ماشه خالی هنگام پس کشیدن خیالم راحت شد.

چون هوای هنوز تاریک بود گرد گیر و سر پوش دوربین سلاح را هنوز بر نداشته بودم،سپیده دم صادق طلوع کرد،بوفی که دیشب از بالای سرمان گذشته بود دوباره به ته دره

بازگشت به دوستم نگاه کردم چشماهایش گشاد شد و با حرکت سر پرسید چی بود؟

گفتم کسی نیست صاحبخانه بود.با تمسخر پرسید صاحب خانه ؟گفتم آره پس فکر کردی اینجا در قباله پدرت هست خوب ما مهمان ناخوانده ایم او اینجا متولد شده :grin:

همان بوف دیشبی الان به لانه اش بر گشت.

نسیمی ملائم وزیدن گرفت و برو بوته ها به رقص در آمدند.صدای دلنشین یک کمر کلی روحمان را نوازش داد.

کم کم هوا کاملا روشن بود کمی با وسائل داخل کومه ور رفتیم،گفتم رفیق چیزهایی که سر وصدا تولید می کند ودیر مصرف هست را به یک گوشه دنج بگذارید.

طلوع کوهستان

نور نوازش گر خورشید هم به نرمی به نوک قله ها رسید و شور هیجان طبیعت را بیشتر کرد.

دسته ای کبک ابتدا در بلندی ها ظاهر شدن و به قهقه مشغول شدند.پس از دقایقی سکوت ناگهان بالا گشودن و با یک صدای عجیبی که از صیت پر هایشان ایجاد کرده بودن

مانند سوت کشیدن خمپاره به ته دره شیرجه زدن دوباره سر وصدا راه انداختند.

دور بودن ولی از دید ما پنهان نبودند.یکی اشان که جلوتر رفته بود تا به آبگیر سرک بکشد ناگهان با صدایی هشدار دهنده ویژه کبک روباه دیده به عقب دوید و بقیه را هم ساکت کرد.

کمی جا خوردیم با دستپاچگی دوربینم را کج کردم و با یک چشم از داخل دوربین اطراف را دید زدم و به ته دره نگاه کردم چیزی خاصی نبود یک سمور بازی گوش بود.

که راهش را کج کرده بود و به پایین دره می رفت.

با دورشدن سمور هیجان کبکها هم کم شد و ساکت شدند.

کم کم نصف دره را افتاب گرفته بود من سر پوش دوربین را برداشتم و کمی بر رسی کردم گرد وخاکی نبود ولی به رسم عادت فوت کردم و دوباره به جای خودش گذاشتم.

با گذشت دقایق چهره ما نیز گلگون تر می شد و خواب از چشمانمان می زدود.

به جستجو و کنجکاوی ادامه دادیم و هر کدام از ما یک شعاعی را نگاه می کرد،من که سرزندگی دوستم را دیدم کمی بی خیال اوضاع شدم و با بند کفشهایم بازی می کردم.

او نیز از کنجکاوی خسته شد،وبه کومه تکیه داد. ناگهان صدای به هم خوردن چیزی که بیشتر شبیه افتادن سنگ از زیر سم قوچ بود خواب را برای همیشه

از چشم ما ربود با عجله بیرون را نگاه کردم، ای پدر انتظار بسوزد اینبار نیز کفتر بود یک دسته کفتر به صخره بالای ابگیر یورش برده بودن و داشتن بغبغو می کردند.

باز هم سکوت، اینبار صدای قورباغه مانند معده دوستم که گرسنه شده بود ما را از خنده منفجر کرد و به سختی جلو دهانمان را گرفتیم. :lol:

گفتم ای جوغ بگیری الان همین یکساعت پیش داشتی نشخوار می کردی چه شد؟

گفت گرسنه نیستم کمی ضعف دارم گفتم پس چرا معطلی به آرامی سفره را گشود. و یواش یواش لقمه هایش را می جوید تعارف کرد من هم دستش را رد نکردم.

ولی یک چشمم همیشه بیرون را می پایید راستش این دوست ما نود درصد امیدش به صیادی من بود و با دور نشستن از روزن کومه همه مسئولیت را به روی دوش من

گذاشته بود.

اولین دست کبکها اب خوردن و رفتند. دوباره دسته دیگر ظاهر شد. حالا ساعت شش صبح بود.دوستم گفت ببین رفیق اگر احتمال می دهی که قوچی در کار نباشد

تا معطل نکنیم و لااقل دست خالی بر نگردیم کاشکی چند کبک را شکار می کردم؟گفتم دلت برای بوی باروت و صدای تفنگ تنگ شده شیطون؟

بیچاره گفت مسئله صدای تفنگ و شکار نیست،اگر دست خالی برویم راننده ابرویمان را پشمک می کند. :grin:

گفتم مگر مسابقه منچستر است نه خیر جانم بشین سرجایت اگربا این لکنته  یک تیر بیندازی  مثل  بمب اتمی هیروشیما دیگر چهل سال اینجا چیزی سبز نمی شود-

چه رسد به اینکه قوچ بیاید، دوباره از ته دل خندیدیم :grin:

گفتم شوخی بس است اطرافت را نگاه کن این سفره را هم ببند تا بوی نان دره را نگیرد قوچ که گاو عمو حسین نیست بد مذهب بد جوری بو می کشد.

بالاخره تحرکات ما درون این یک وجب جا کار دستمان داد، یک چلچله کوهی متوجه وجود ما شد با پر پر زدن بالای کومه مطمئن شد که مار یا افعی نیست و دوباره

پی کارش رفت.گفتم ببین رفیق خیلی هم استتار نیستیم ولی یادت باشد وقتی سوژه نمایان شد دیگر جنب جوش نکن همین کافیست!

چون شکار وقتی از شیئی مشکوک بشود زیاد خیره می شود ولی وقتی دید تحرکی ندارد بی خیال می شود.

کمی جمع و جور شد و سخت نشست لبخندی زدم گفتم نه الان بگذار سر بزنگاه خودت را محکم بگیر :lol:

گفت سیگار نمی کشی؟ گفتم آخ یادمان رفت یک ارگ و چند خواننده را هم دعوت کنیم پسر مگر خونه خاله است گرفتی مارا؟

می دانی که بوی سیگار از هفت اقلیم هم رد می شود اذیتم نکن تازه یادم رفته بود.گفت شوخی کردم بابا کاش همیشه منتظر قوچ بودیم و تو اصلا سیگار نمی کشیدی !

خودم هم بدم نمی آمد. یواشکی دست به روی کیسه ام زدم وپاکت سیگار و فندک را بررسی کردم و دوباره بی خیال شدم.

جستجویمان را از سر گرفتیم،ساعت از هفت صبح چند دقیقه هم بالاتر نشان می داد.

دوستم دوربینش را از چشمش برداشت گفت خشکمان زد نیامد صاحب مرده!

با شوخی گفتم شاید در ترافیک گیر کرده؟ :lol:

صدای کبککها و تیهوها هم قطع شده بود انگار این زبان بسته ها هم می دانستند امروز توطئه ای در کار است سایه کوچک و باد پا از کناره کوه غلطان شد.

بالارا نگاه کردم دو شاهین شکاری بودند که بالای سر آبگیر گشت می زدند گفتم می دانی؟ علت سکوت کبکها چیست گفت نه چرا؟گفتم به ان دو عجل معلق نگاه کن!

به خاطراین دو شاهین شکاری است.گفت من هم تعجب کردم هنوز صبح زود است داشتم برای مرحله بعد نقشه می کشیدم ولی گفتم اگر همین دو دسته کبک اینجا باشد،

ارزش برگشتن را ندارد پس علت این شاهینها هستند!

گفتم:آری واقعا که شاهکار طبیعت زیباست اصلا نمی گذارد خسته بشوی «هردم ازین باغ بری می رسد تازه تر از تازه تری می رسد»

گفت خدا کند اینطور باشد و خودمان هم نا امید و دست خالی نرویم!

می خواست حرفش را ادامه دهد که مچ پایش را گرفتم و صدا در گلویش خفه شد!

گفتم رفیق قوچ !

قوچ لارستان

با بی صبری تقلا می کرد که قوچ را ببیند گفت کو کجاست گفتم عجله نکن!

ببین هنوز قوچ پیدا نیست ولی یک میش بزرگ بالای سرکش زیر درخت بادام کوهی دست راست ان تخته سنگ بزرگ ایستاده و درست دارد به ته دره نگاه می کند .

ولی از حرکاتش پیداست که تنها نیست.گفتم زیاد هیجان زده نشو هنوز دور است راحت  ورلکس بنشین ولی زمانی که به تیر رس رسیدن دیگر محکم بنشین،

گفت اگر زیاد نزدیک بودند و چندتا بود اجازه می دهی من هم یکیشان شکار کنم؟

به اسلحه ام اشاره کردم و گفتم این شهاب ۳ را برای کی  ساخته اند؟

لبخند تلخی زد گفت باشه .به شوخی  گفتم نه رفیق تو فوری بپر بیرون واز از گله عذر خواهی کن بگو والله ما قصد بدی نداشتیم پیشامد است دیگر!  :lol:

متوجه طنز من شد و خوشحال شد گفتم امانش نده هرچه دم دست بود از میش وقوچ و کبک درو کن!

ادامه دارد…

دوستان از تاخیر پوزش می طلبم اجازه دهید گام به گام همراه باشیم درست خم چم کار دستتان
بیاید!

خبر چینمشترک خبرنامه شوید وپستهای جدید را در ایمیل خود دریافت کنید

مطمئن باشید ایمیل شما نزد ما محفوظ است!

دوستانی که به تازگی مشترک می شوند،یک ایمیل فعال سازی به صندوق پستی شما ارسال می شود

لطفا لینک فعال سازی را کلیک کنید

احتیاط توجه فرمایید در صورت نبودن در صندوق ایمیل اسپام را چک کنید با تشکر

ایمیل شما:

 


شکار در جبهه های کردستان!

خاطرات شکار, خاطرات ماندگار بدون دیدگاه

کربلای جبهه ها یادش بخیر

کجایی جوانی که یادت بخیر :grin:

مهتاب

تعجب نکنید درست خواندید شکــــــــــــــــــــــــار در جبهه کردستان

برف سنگینی همه جا را سپید پوش کرده بود.کنار سنگر داشتم اسلحه ام تمیز می کردم ،و بعضی وقتها هم با حرکت چشمها رزمندگانی که در

حال آمد شد بودند را تماشا می کردم عجب شور ونوایی بود باز هم یادش بخیر

تقریبا یکی دو ساعت قبل یک تویوتا لندکروز که زنجیر چرخ بسته بود به سنگرهایمان نزدیک شد

یکی از برادران تدارکات صدا زد غذا غذا

با عجله ظرف غذاهایمان را برداشتیم .وبه سوی ماشین تدارکات دویدیم و غذایمان را گرفتیم

بعد از صرف ناهار و نماز معمولا پس مانده های غذا را در یک گودالی پراز برف می ریختیم تا پرندگان استفاده کنند.

برای یک پسر بچه جنوبی و آنهم از گرمترین نقاط کشور غرب کشور و برفها و پرنده هایش خیلی عجیب به نظر می آمد

پوشش برفی

سوای مسایل جنگ و جبهه برای من در ان سنین یک چیزی شبیه رویا بود.

خب یک شکارچی همیشه شکارچی است اگر مثل شیر در اسارت باشد.

داشتم از تمیز کردن اسلحه می گفتم آری همینطور که غرق تماشای اطرافم بودم و به درختان و پرندگانی که تا الان در عمرم ندیده بودم

نگاه می کردم یک از همرزمان به نام مجید را دیدم که یک توری مخصوص سرند کردن شن با خودش کشان کشان از تپه بالا می اورد.

گفتم سلام دلاور خسته نباشی این چیه؟

لبخندی زد گفت حالا عرض می کنم خدمتتون،

دیدم ناقلا مجید یک چوبی را زیر چوب توری گذاشته و با ید بند سه چهار متری بسته و مثل فتیله دینامیت دارد زیر برف مخفی می کند.

یکسر طناب را تا کنار سنگر من آورد و تله را درست روی پس مانده غذاها گذاشته بود.

فوری شصتم با خبر شد.با عجله بساط تنظیف سلاح را جمع کردم و با مجید از در شکار بابی تازه گشودم.

مجید هم مثل من و شما دیوانه شکار بود ولی ایشان از شهرهای سردسیر و برف خیز کشور بود و خم و چم کار بهتر می دانست.

طولی نکشید یک دسته سار از همه جا بیخیر به روی غذاها ریخت!

سار

مجید بی معطلی طناب را کشید و سه عدد سار زبان بسته در تله گیر افتادند.

چون هردویمان صیاد بودیم با مهارت سارها را از زیر توری در آوردیم و جای شما سبز نوش جان کردیم راستش از بس قشنگ بودند

من به مجید التماس میکردم سهم من را زنده بدهد تا بعدها با خودم به جنوب ببرم و گفتم من نرو ماده میخواهم مجید زرنگتر از این حرفها بود

شکمو گفت بابا اینها همش نر هستند اصلا بی خیال مگر میشود با خودت ببری مثل اینکه ما در جنگ هستیم حالا خودت سالم برگردی هنر کردی!

به هر حال دوستی من و برادر مجید به هم گره خورد و هر روز یک ترفند جدید از ایشان یاد میگرفتم بچه های سنگر بو برده بودند

یکی اشان گفت به فرمانده گردان شکایت می کند!

که با اعتراض بقیه سکوت کرد ولی نمیدانم چطور به فرمانده خبر داده بودند.یک روز به من و مجید گفت برادرها مواظب باشید

این اطراف قبلا دست ارتش بوده و همه جا مین گذاری کرده به هر حال فدای شکمتان نشوید خود دانید :grin:

شبهایی که پاکسازی روستا یا نگهبانی نداشتیم با مجید چه قصه ها که نمی بافتیم

به هر حال کار از شکار یکی و ده تا گذشت مجید گفت ما این پرنده ها را با تفنگ کمتر شکار می کنیم

مجید افزود ما دسته جمعی و به صورت حمایتی به دامنه کوهها می رویم و قبل از اینکه برف سنگین بیاید داخل نی ها و درختچه را با داس واره

خالی می کنیم.و سر نی ها را به هم گره می زنیم بعد به فاصله هر پنج تا ده متر یک سوراخ رو به اسمان در کانالهای بوجود می اوریم.

و هر دره باصطلاح به نام یک عده قرق می شود.

وقت سرما این سارها هنگام شب به درون این تونلها هجوم اورده و شب را در آنجا می خوابند.

هر دسته معمولا به یک گله صدهزارتایی می رسد که هنگام غروب اسمان را می پوشانند و مانند زنبور عسل به سوی تونلها و درختهای جنگل

هجوم می اورند

دسته سارها هنگام غروببعد ما در دسته های ده تا بیست نفری با چراغ قوه و گونی به دست به این کانالهای از پیش ساخته در شب شبیخون می زنیم.

یادش بخیر چه صحبتهای شیرینی خصوص اینکه برای من جنوبی اینها همه اش تازگی داشت.

قصه های مجید کار خودش را کرد و شروع کردیم به نقشه کشیدن از مجید که نه از من التماس!

مجید راست می گفت ما در دید دشمن بودیم و شبها از ساعت چهار عصر تامین جاده برداشته می شد و کردستان یکپارچه به دست

زوزه های گرگها و کفتارهای گرسنه و صدای زوزه باد و برف و بوران بود بوی خون می آمد. :roll:

ازآن سوی مرز  عراقی ها و از داخل کومله و دمکرات

باورکنید شبها همیشه از هم حلالیت می طلبیدیم و صبح دوباره زندگی جدید اغاز می کردیم!

گفتم مجید ببین منو از این بادها نلرزان من کوتاه بیا نیستم خب پسر اسلحه می بریم و سه جهار خشاب اضافه و نارجنک

دیگه چی میخوای از این بهتر که نمیشه!

به دور دستها خیره شده بود در حالیکه خودش هم بدش نمی آمد.بغضش شکست و با صدای بم گفت رفیق اگر به کمین بر خوردیم چی!

خب مقاومت میکنیم برادرها رزمنده ما را نجات می دهند این که غصه ندارد یا اینکه شهید می شویم!

تا جمله شهادت را گفتم مجید لبخندی تلخی زد گفت تو مثل اینکه حالت خوش نیست شهید چی شهید شکار!!

مگر خودت نگفتی به جز شبهای حمله و کمین خوردنهای در حال ماموریت نباید کشته بدهیم یا کشته بشویم؟

خب گفتم حالا این دره زیاد از قرارگاه دور نیست یعنی فکر می کنی لانه صدام آنجاست؟

گفتم مجید به جزء کمین خوردن و یا خدای ناکرده روی مین رفتن ایا جانور درنده یا حیوانی مارا گزند نمی رساند؟

گفت:چه بگویم میدانی که الان کوهها پر از گرگ گرسنه است اگر بین نیروهای خودی و دشمن یک گله گرگ حمله کند و ما مجبور به تیراندازی بشویم

می دانی که شبکه امان می کنند.

انوقت چطور ثابت کنیم ما نیروی خودی هستیم اصلا با کدام مجوز سر خود و در تاریکی شب به دل این کوهها زدیم؟!

در گیر ودار این کلنجارها بودیم که یک دسته سنگین سار به سوی دره مجاور یورش بردند.

به چشمهای مجید نگاه کردم برقی از شوق در چشمهایش داشت.

گفتم ببین مجید چه غوغایی شده جان من امشب می رویم!

مجید سکوت کرد و من هم فرصت ندادم بوسه بارانش کردم

حالا در تدارک اسلحه و پوتین و وسایلمان بودیم خدایش شب سختی در پیش رو بود.

مسولیت-مرگ-شهادت-کمین-مین-حیوانات درنده-خطر سقوط در بهمنها وووو….

ادامه دارد…..

جبهه

Back to Top ↑