چشم بینا و گوش شنوا داشته باشیم!

خاطرات ماندگار ۲ دیدگاه

شکارچی

عزیزان هوشیار و چابک سوار سلام

اگر خودسانسوری نکنیم همه ما دوست داریم بدانیم اطرافمان چه می گذرد،در این شکارگاه چه خبر است!

آیا کسی قبل از ما اینجا امده؟آیا این اثر نشانه چیست؟

خب امروز بیاید کارآگاهی کار کنیم

کم بیش شما در دامان طبیعت به اثر و آثار مختلفی برخورد می کنید،مثال یک قوطی کبریت، یک ته سیگار، یک چوب نیمسوخته و….

در مثل است که شب تاریک بهشت یاغی هاست!

ما که یاغی نیستم ولی بعضی وقتها ایجاب می کند هم دزد باشیم هم رفیق قافله یعنی مانند یک کماندو عمل کنیم

کمی باز تر بگویم مومن باید زیرک باشد و شکارچی مومن باید هوشیار باشد!

از هرکس توقع نداشته باشند از ما توقع دارند یعنی برای یک شکارچی افت دارد که بی گدار به اب بزند یا مثلا مار یا عقرب وی را بگزد!

برای یک شکارچی باید مهم باشد اطرافش چی میگذرد!

اگر فردا شب یک نفر شخص عادی با تمسخر به شما بگوید من فلان جا نشسته بودم از نزدیکم رد شدید و بلند بلند حرف می زدید فاتحه کار را بخوانید!

تا یادم نرفته این را بگویم قبلا هم گفته بودم ولی اینبار بی پرده تر می نویسم

دوستان قدیمی درف مرا می شناسند که همیشه خودمانی می نویسم ولی کسانی که تازه وارد سایت درف شدند بر ما خرده نگیرید این بهترین روش اموزش است

بی شیله پیله

موضوع مهم این است که در کوه بیابان و جنگل هیچکس نمی تواند ادعا بکند تنهاست و کسی این حوالی نیست!

یک خاطره:

روزی در عنفوان جوانی چنانکه افتد ودانی هر از گاهی با عیال که انروزها نامزدی هم بودیم به نخجیر می رفتیم

وسایل مورد نیاز:

نامزد کم تجربه یک عدد :lol:

یک اتومبیل -یک اسلحه- یک کیلو آجیل-یک دوربین و یک کتری و چای و چهار لیتر اب به همین سادگی

راستش خانمها تجربه کوه و صحرا ندارند و برای خودمان که از کودکی شکارچی متولد شدیم دنیا را با دید دیگر می بینم

من هنگام حرکت و یا پیاده شدن از ماشین به نامزدم گوشزد می کردم اینجا خانه خاله نیست و هیچکس نباید فکر کند تنهاست!

البته نامزد من اعتراضی نمی کرد ولی حس شصت وششم من می گفت کمی دلگیر شده است!

روزی پرسیدم گفت راستش من که کسی نمی بینم ولی دلم نمی خواهد مزاحم تفریحات و شکارت بشوم!

کمی به اون تز شکارچی گری امان بر خورد و گفتم باشد از امروز بیشتر تحفص کی کنیم تا ثابت شود ما تنها نیستیم

بعدا ز ظهر پنجشنبه بعد از نهار عزم شکار کردیم از حومه شهر خارج شدیم و اتومبیل را به جاده خاکی رساندم

یک موسیقی ناز دل انگیز پخش می شد و من مسلح ماشین را یواش یواش به جلو می بردم و هزار چشمی اطراف را می پاییدم

از چندین کوچه باغی گذشتیم وماشین را در باغ یکی از اشنایان پارکیدم

وسایل را درون کوله پشتی گذاشتیم و عزم رفت کردیم.گل می گفتیم و گل می چیدیم و پیش می رفتیم از سینه کش یک تپه بالا رفتیم

یک جای دنج را انتخاب کردیم تا چایی و کیک عصرانه را میل کنیم

می درکف و گل در بر و معشوق به کام است        سلطان جهانم به چنین روز غلام است

همینطور بگیربرو تا آخر :neutral:

لباس هر دو ما استتار بود کمی هم پنهان نشسته بودیم هنوز چایی اول را نخورده بودیم که چشمتان روز بد نبیند

یک کارگر افغ….. از دیوار باغ پایین پرید و سرازیر رودخانه مجاور شد!

با حرکت چشم به نامزدم گفتم بیار انچه داری زمردی و زور که دشمن به به پای خود امد به گور :grin:

گفت خب که چی ؟گفتم فقط سکوت کن و تماشا کن

این بیچاره درست به پنجاه متری ما رسید و ایستاد و یک ربع ساعت اون بند و تسمه لباسش را باز کرد و پشت به ما دونفر نشست گلاب به روی شما قضای حاجت کند!

نامزدم از خنده روده بر شده بود سخت دهانش را گرفتم نزدیک بود خفه بشود گفتم حالا با چشمهای قشنگت دیدی؟

ساکت باش تا برود بعد هم رفت و ما هم کلی با هم خندیدیم

گفتم حالا سوگلی عزیز نظرت عوض شد دیدی به بیابان نمی شود اعتماد کرد،گفت از این به بعد هرچه بگویی باور می کنم آفرین

دوستان خاطره بالا بدون سانسور بود فقط خواستم اینجا بنویسم که مواظب باشید

با این دنیای دیجیتال و موبایل و بلوتوت بازی ها اسیر شکار لحظه ها نشوید

در قسمت بعدی برای اتان توضیح می دهم چگونه با طبیعت حرف بزنید و از طبیعت خاموش حرف بکشید

چگونه بدانیم که این شخص از کوه پایین رفته یا تازه به کوه رفته این رد اتومبیل چیست این صدا چیست ووو

نظرات شما باعث دلگرمی من است لطفا دریغ نکنید!

آذر ماه هم از راه رسید

خاطرات ماندگار ۲ دیدگاه

چه زود می گذر ایام،آدم یاد شعر حافظ می افتد«بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین» انشالله که هزار ساله بشوید.پرنده

راستی عالم شکارچیان وطبیعت دوستان هم صفای  خاص خودش را دارد

باور کنید هیچکس مثل ما به طبیعت خیره نمی شود،تحولات را زیر نظر نمی گیرد،

انسانها عادت کرده اند عجله کنند چایی داغ داغ قورت بکشند،به خیابان بپرند بوق بزنند بوق بشنوند،

به سرکارشان بروند و با شتاب به سوی خانه بروند و بنشیند پای تلویزیون کمی اخبار گوش کنند،

به رختخواب بروند به پول فاکتورهایشان فکر کنند به رویاهایشان باندیشند،

و دوباره روز از نو روزی از نو تکرار تکرار و……

ولی خدایش دنیا ما دنیای دیگری است،به مهمانهای جدید نگاه کنید،پرنده ها را می گویم همین دوماه پیش نبود،

کجا بودی کوچلو غمگینی کسی به استقبالت نیامده ؟مهم نیست ما همیشه چشم براهتان بودیم خوش آمدید!

اگر بگویم تقویم ما از تقویم دیگران جداست شاید مسخره ام کنید ولی این حقیقت است!

می گویند روزی از یک نفر روستایی می پرسند امروز چند شنبه است می گوید نمی دانم،آن شخص می گوید پس چطور ماه وسال

را می دانی و چگونه از فصلها با خبر می شوی ؟ روستایی می گوید ما سر کوچه امان یک بقال داریم هر وقت هویج بیاورد ولبو

می دانم زمستان شده و هروقت که هندوانه و گرمک گذاشته می دانم تابستان است :lol:

راست راستی دنیا خودمان هم اینطور است،اصلا ما به ماه و روزش فکر نمی کنیم چشممان به آسمان است که درنا ها بیایند-

و بهار را نوید دهند و یا غازها و مرغابی ها دسته دسته از بالای سرمان رد بشوند.

ما از آسمان آبی بیزاریم آسمان را با پرنده هایش می خواهیم.واین یک حقیقت است.باورکنید هیچ کس به اندازه خودمان یک کفتر چاهی را

تا بی نهایت با چشمهایش دنبال نمی کند و این در خون ما جا گرفته!

همین امروز نزدیک ظهر که از کوچه باغی می گذشتی دیدی که مهمانهای پاییزو زمستانت آمده بودند.

من به جرات می گویم دیگران آسمان و اطراف زمین را آنگونه که ما می بینیم نمی بینند اصلا برایشان فرقی نمی کند!

شما اعتراضی دارید؟ دیدگاهتان را بیان کنید:

شکار در جبهه های کردستان!

خاطرات شکار, خاطرات ماندگار بدون دیدگاه

کربلای جبهه ها یادش بخیر

کجایی جوانی که یادت بخیر :grin:

مهتاب

تعجب نکنید درست خواندید شکــــــــــــــــــــــــار در جبهه کردستان

برف سنگینی همه جا را سپید پوش کرده بود.کنار سنگر داشتم اسلحه ام تمیز می کردم ،و بعضی وقتها هم با حرکت چشمها رزمندگانی که در

حال آمد شد بودند را تماشا می کردم عجب شور ونوایی بود باز هم یادش بخیر

تقریبا یکی دو ساعت قبل یک تویوتا لندکروز که زنجیر چرخ بسته بود به سنگرهایمان نزدیک شد

یکی از برادران تدارکات صدا زد غذا غذا

با عجله ظرف غذاهایمان را برداشتیم .وبه سوی ماشین تدارکات دویدیم و غذایمان را گرفتیم

بعد از صرف ناهار و نماز معمولا پس مانده های غذا را در یک گودالی پراز برف می ریختیم تا پرندگان استفاده کنند.

برای یک پسر بچه جنوبی و آنهم از گرمترین نقاط کشور غرب کشور و برفها و پرنده هایش خیلی عجیب به نظر می آمد

پوشش برفی

سوای مسایل جنگ و جبهه برای من در ان سنین یک چیزی شبیه رویا بود.

خب یک شکارچی همیشه شکارچی است اگر مثل شیر در اسارت باشد.

داشتم از تمیز کردن اسلحه می گفتم آری همینطور که غرق تماشای اطرافم بودم و به درختان و پرندگانی که تا الان در عمرم ندیده بودم

نگاه می کردم یک از همرزمان به نام مجید را دیدم که یک توری مخصوص سرند کردن شن با خودش کشان کشان از تپه بالا می اورد.

گفتم سلام دلاور خسته نباشی این چیه؟

لبخندی زد گفت حالا عرض می کنم خدمتتون،

دیدم ناقلا مجید یک چوبی را زیر چوب توری گذاشته و با ید بند سه چهار متری بسته و مثل فتیله دینامیت دارد زیر برف مخفی می کند.

یکسر طناب را تا کنار سنگر من آورد و تله را درست روی پس مانده غذاها گذاشته بود.

فوری شصتم با خبر شد.با عجله بساط تنظیف سلاح را جمع کردم و با مجید از در شکار بابی تازه گشودم.

مجید هم مثل من و شما دیوانه شکار بود ولی ایشان از شهرهای سردسیر و برف خیز کشور بود و خم و چم کار بهتر می دانست.

طولی نکشید یک دسته سار از همه جا بیخیر به روی غذاها ریخت!

سار

مجید بی معطلی طناب را کشید و سه عدد سار زبان بسته در تله گیر افتادند.

چون هردویمان صیاد بودیم با مهارت سارها را از زیر توری در آوردیم و جای شما سبز نوش جان کردیم راستش از بس قشنگ بودند

من به مجید التماس میکردم سهم من را زنده بدهد تا بعدها با خودم به جنوب ببرم و گفتم من نرو ماده میخواهم مجید زرنگتر از این حرفها بود

شکمو گفت بابا اینها همش نر هستند اصلا بی خیال مگر میشود با خودت ببری مثل اینکه ما در جنگ هستیم حالا خودت سالم برگردی هنر کردی!

به هر حال دوستی من و برادر مجید به هم گره خورد و هر روز یک ترفند جدید از ایشان یاد میگرفتم بچه های سنگر بو برده بودند

یکی اشان گفت به فرمانده گردان شکایت می کند!

که با اعتراض بقیه سکوت کرد ولی نمیدانم چطور به فرمانده خبر داده بودند.یک روز به من و مجید گفت برادرها مواظب باشید

این اطراف قبلا دست ارتش بوده و همه جا مین گذاری کرده به هر حال فدای شکمتان نشوید خود دانید :grin:

شبهایی که پاکسازی روستا یا نگهبانی نداشتیم با مجید چه قصه ها که نمی بافتیم

به هر حال کار از شکار یکی و ده تا گذشت مجید گفت ما این پرنده ها را با تفنگ کمتر شکار می کنیم

مجید افزود ما دسته جمعی و به صورت حمایتی به دامنه کوهها می رویم و قبل از اینکه برف سنگین بیاید داخل نی ها و درختچه را با داس واره

خالی می کنیم.و سر نی ها را به هم گره می زنیم بعد به فاصله هر پنج تا ده متر یک سوراخ رو به اسمان در کانالهای بوجود می اوریم.

و هر دره باصطلاح به نام یک عده قرق می شود.

وقت سرما این سارها هنگام شب به درون این تونلها هجوم اورده و شب را در آنجا می خوابند.

هر دسته معمولا به یک گله صدهزارتایی می رسد که هنگام غروب اسمان را می پوشانند و مانند زنبور عسل به سوی تونلها و درختهای جنگل

هجوم می اورند

دسته سارها هنگام غروببعد ما در دسته های ده تا بیست نفری با چراغ قوه و گونی به دست به این کانالهای از پیش ساخته در شب شبیخون می زنیم.

یادش بخیر چه صحبتهای شیرینی خصوص اینکه برای من جنوبی اینها همه اش تازگی داشت.

قصه های مجید کار خودش را کرد و شروع کردیم به نقشه کشیدن از مجید که نه از من التماس!

مجید راست می گفت ما در دید دشمن بودیم و شبها از ساعت چهار عصر تامین جاده برداشته می شد و کردستان یکپارچه به دست

زوزه های گرگها و کفتارهای گرسنه و صدای زوزه باد و برف و بوران بود بوی خون می آمد. :roll:

ازآن سوی مرز  عراقی ها و از داخل کومله و دمکرات

باورکنید شبها همیشه از هم حلالیت می طلبیدیم و صبح دوباره زندگی جدید اغاز می کردیم!

گفتم مجید ببین منو از این بادها نلرزان من کوتاه بیا نیستم خب پسر اسلحه می بریم و سه جهار خشاب اضافه و نارجنک

دیگه چی میخوای از این بهتر که نمیشه!

به دور دستها خیره شده بود در حالیکه خودش هم بدش نمی آمد.بغضش شکست و با صدای بم گفت رفیق اگر به کمین بر خوردیم چی!

خب مقاومت میکنیم برادرها رزمنده ما را نجات می دهند این که غصه ندارد یا اینکه شهید می شویم!

تا جمله شهادت را گفتم مجید لبخندی تلخی زد گفت تو مثل اینکه حالت خوش نیست شهید چی شهید شکار!!

مگر خودت نگفتی به جز شبهای حمله و کمین خوردنهای در حال ماموریت نباید کشته بدهیم یا کشته بشویم؟

خب گفتم حالا این دره زیاد از قرارگاه دور نیست یعنی فکر می کنی لانه صدام آنجاست؟

گفتم مجید به جزء کمین خوردن و یا خدای ناکرده روی مین رفتن ایا جانور درنده یا حیوانی مارا گزند نمی رساند؟

گفت:چه بگویم میدانی که الان کوهها پر از گرگ گرسنه است اگر بین نیروهای خودی و دشمن یک گله گرگ حمله کند و ما مجبور به تیراندازی بشویم

می دانی که شبکه امان می کنند.

انوقت چطور ثابت کنیم ما نیروی خودی هستیم اصلا با کدام مجوز سر خود و در تاریکی شب به دل این کوهها زدیم؟!

در گیر ودار این کلنجارها بودیم که یک دسته سنگین سار به سوی دره مجاور یورش بردند.

به چشمهای مجید نگاه کردم برقی از شوق در چشمهایش داشت.

گفتم ببین مجید چه غوغایی شده جان من امشب می رویم!

مجید سکوت کرد و من هم فرصت ندادم بوسه بارانش کردم

حالا در تدارک اسلحه و پوتین و وسایلمان بودیم خدایش شب سختی در پیش رو بود.

مسولیت-مرگ-شهادت-کمین-مین-حیوانات درنده-خطر سقوط در بهمنها وووو….

ادامه دارد…..

جبهه

Back to Top ↑